دست نوشته های من

به نام خدا

 


غم دارم !
نمی دونم چرا !
همه چیز خوبه ! همه خوبن ! حتی موزیک هم شاده !
اما من غم دارم !
بیشتر از هر کسی تو دنیا ... .


 دلم گرفته !

 


پ.ن : کسی یه بت شکن سراغ نداره ؟ یکی اینجا شدیداً بهش نیاز داره !

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ توسط یکی

به نام الله .

 

 

دلم گرفته !
دلم شکسته !
خیلی بد شکسته !
خوب  می دونم که  چمه !
دلم می خواد  یکم  گریه  کنم !
تا راحت شم  ! بلکه  یکم  سبک  شم !
گاهی وقتا از ته دل آرزو می کنم که کاش یه خواهر داشتم !
شاید اون طوری  الان ، تو این لحظه ، کمتر احساس  تنهایی می کردم !

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ توسط یکی

به نام الله .

 

بابا !
باش !
فقط باش !

همین !


برای همیشه ، در کنار من باش  !
تو اولین و آخرین مردی هستی که همیشه پشت منی و من را دوست خواهی داشت !


دوست دارم !


روزت مبارک !

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ توسط یکی

به نام الله

 

 

حس خوبی ندارم . انگار تو یه جور بلاتکلیفی بزرگ گیر کردم . بلاتکلیفی ای که خودمم چندان بدم نمی آد که تو همین برزخ باقی بمونم . دلم نمی خواد که نتایج نمره هام بیاد . می ترسم . آخه من جدا برای هیچ کدومشون کم نذاشتم . نمی دونم باید چی بگم . گاهی استاد ها واسه لجبازی چه کارا که نمی کنن ! کاش می شد که استاد ها همیشه نمره ی خودمون رو می دادن ! کاش بفهمه که هیچ وقت نمی بخشمش ! کاش بدونه که مطمئنم که یه روز چوبش رو خواهد خورد ، کاش می فهمید که چقدر عذاب کشیدم ! چقدر بی خود و با خود اشک ریختم ، چند بار تو خودم همه چیز رو مرور کردم و چند بار کابوس دیدم ! دیگه خسته شدم ! می خوام همه چی تموم شه ! می خوام همه چی رو فراموش کنم ! این بی خبری م از نمره هام ، من رو از آخرین نتیجه ترم تابستونی هم بی خبر نگه داشته ، آخرین بار فقط تایید آموزشی ش مونده بود . امیدوارم که اون هم بی دردسر حل شه و یه  6 واحد هم تابستون پاس کنم بلکه کمتر عذاب وجدان نرسیدن به درس هام رو داشته باشم . قرار بود که تابستون پیش این 6 واحد رو بردارم اما خیلی دیر اقدام کردم و بهم گفتن که مدتش دیگه تموم شه . بگذریم . الان که دارم این سطر ها رو می نویسم همش دارم تو ذهنم و تو دلم می گم که یعنی نمره هام چی می شه ! بگذریم .

امروز نشستم 6 ، 7 قسمت آخر جومونگ رو نگاه کردم ! ( فکر کن ! منی که اصلا نمی دونم جومونگ کی هست ، سوسانو کیه ؟ چی به چیه و کی به کیه ! ) داشی داشت می دید منم همین طوری نشستم که یکم که گذشت جذبش شدم ، البته فکر کنم چون جاییش  بود که تقریبا هیجانی بود خوشم اومد وگرنه من اصلا حوصله این سریال رو ندارم . مربوط به قسمت های تاج گذاری سان دیو ( فکر کنم اسمش این بود ! ) بود تا به آخر ! باید اقرار کنم که خیلی جالب بود و خیلی خوشم اومد . داشی خسته شد و پاشد رفت اما من همچنان ادامه دادم ! تا قسمت 80 ش رو دیدم ! فقط یه قسمت مونده ! که دیگه خسته شدم اومدم پای لپ تاپ ! و این رو هم باید اقرار کنم که اصلا قصد ندارم از اول تا این جایی رو که دیدم رو ببینم ! ( هی داشی می گفت پری نبین ، تو از اولش رو ندیدی ، اون طوری بعدا برات جذابیتی نداره ، منم به شوخی می گفتم من اول می خوام آخرش رو ببینم و خیالم از آخرش راحت بشه ، بعد می شینم مفصل از اولش رو می بینم ! اما الان که دارم فکرش رو می کنم می بینم اوووووووووووه ! کی می ره این همه راه رو ! کی حوصله داره بشینه هفتاده قسمت 60 دقیقه ای رو ببینه ! )

پیشنهاد دادم که شام رو امشب من درست کنم ، دلم خورش بادمجون می خواست . تازه خیلی هم خوب بلدمش ! اما مامی گفت که اون رو بذار واسه فردا شب که پیمان می آد و خیلی هم اون غذا رو دوست داره . دیدم راس می گه و بی خیالش شدم ! مامی که از این پیشنهاد شام خیلی خوشحال شده بود الان اومده و می گه دختر خوبم واسه شام چی می خواد درست کنی ! (خنده م می گیره ) ! می گم : خروش بادمجون که هیچی شد دیگه ! می گه هر چی دوست داری درست کن ! یهو هوس لازانیا می کنم ! ( اون رو هم خیلی محشر درست می کنم ! ) پرهام می گه به خاطر خدا نه ! مامان یهو هوس آلبالو پلو می کنه و من می گم : وای نه ! به خاطر خدا نه ! بابا می گه هیچ می دونید من چند وقته کوکو سبزی نخوردم ، خواهش می کنم  . همه ناله برمی گردیم می گیم نه ! خواهش می کنیم !  می خندیم ! و من موندم  که برای این همه سلیقه ی مختلف چطور می شه یه غذای واحد درست کرد !  امیدوارم تا آخر این نوشته به یه نتیجه ی خوشمزه برسم ! ( خودمم بدجوری هوس آشپزی کردم ؛ فکر کنم اهل بیت هم بدجوری هوس دکتر و دوا درمون کردن (!) )

به طرز احمقانه ای من دیگه هیچی به ذهنم نمی رسه که بنویسم ! انگاری یهو تموم ذهنم خالی شد ! هیچی یه هیچی !

آها فهمیدم چی براشون بپزم ! مرغ ! البته با یه شیوه خاص ! اون رو تو خوابگاه از یکی از بچه های سبزواری یاد گرفتم . یه بار برامون پخت ، من که خیلی خوشم اومده بود . برم ببینم چی می شه !

 

 

 

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ توسط یکی

 

به نام الله .

 

مدت ها است که چیزی ننوشتم ، مدت هاست که یه لحظه هم تنها نیستم ! نمی ذارن که تنها باشم . نمی ذارن که برای یه لحظه هم که شده بشینم و فکر کنم ! به این که چی شد که این طوری شد ؟ اصلا آخرین باری که نشستم و درست و حسابی فکر کردم یادم نمی آد ! این که پولم رو کجا سرمایه گذاری کنم و چقدر سود بدست می آرم ! این که برای کی چی سوغاتی بخرم  و اینکه برای نهار چی بپزم ! خیلی سخته ! مدت هاست که هیچ تصمیمی رو نگرفتم ! حتی این که رژ ی رو بزنم و کدوم یکی از سرویس های طلام رو بندازم ! می گن تو حواس نداری ! طلاهات رو بر می داری و می بری یه جایی می ذاری و بعد یادت نمی آد کجا گذاشتی و گم و گورشون می کنی ! می گن می شه مثل اون سری که 2 کیلو طلات رو گم کردی ! راستش من که هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمی آد . و نمی خوام که باور کنم که دارم حواس پرت می شم ! چند روز پیش یواشکی شنیدم که دخترم می گفت که دکتر گفته تا یکی دو سال دیگه هیچ کدوم از کارهای شخصی م رو نمی تونم خودم به تنهایی انجام بدم . داشتم دیونه می شدم ! از اون روز تا حالا همش دارم حواسم رو جمع می کنم که اونا بفهمن من حواس پرت نیستم و چیزی رو فراموش نمی کنم ! در ضمن مگه خودشون دچار حواس پرتی نمی شن ، خب این یه امر عادی یه ! چند روز پیش دخترم زنگ زده بود خونه . گوشی رو برداشتم می گه سلام مامی . خب من اولش نشناختمش . فکرم یه جای دیگه بود ، داشتم قبلش به یه چیز دیگه فکر می کردم ! دیدم داره گریه می کنه و با اشک می گه مامان من ثریام ... مامان دیگه من رو هم نمی شناسی ! آخه آدم مگه می شه بچه ش رو نشناسه ! من ممکنه یادم بره شیر گاز رو ببندم ، ممکنه 5 ساعت شیر آب رو باز بذارم ، ممکنه یادم بره که قرار بود واسه صبحونه نیمرو بخورم و بوی دود و سوختنی تموم خونه رو بگیره و آژیر دود همسایه ها رو خبر دار کنه ، ممکنه یادم بره قرار بود واسه صبحونه نیمرو درست کنم و بعد یادم بره بردارمش و همه گاز آتیش بگیره ، ممکنه یادم بره که قرار بود صبحونه نیمرو درست کنم و بعد یادم بره بردارمش و همه جا رو دود بگیره ، ممکنه یادم بره که قرار بود نیمرو درست کنم و بعد یادم رفت بردارمش و بعد همه خونه رو دود بگیره ، ممکنه وقتی می رم  حموم یادم بره که سرم رو شستم یا نه و ده بار بشورم ، ممکنه وقتی می ریم مهمونی موقع خداحافظی گیج بشم که الان من باید برم و یا بمونم ( من میزبان بودم یا مهمان ) اما بچه هام رو هیچ وقت یادم نمی ره ! اینو می فهمین ؟ من حواس پرت نیستم !

من دلم می خواد که گواهینامه م رو بهم برگردونین ، دهترچه بانک م رو بهم برگردونین ، کلید خونه م رو بهم بدید ، من دلم می خواد که خودم واسه خودم ، تصمیم بگیرم ، من از قصد دگمه های لباس هام رو بالا پایین می بندم ، از قصد کلاهم رو پشت رو سر می کنم ، از قصد ... . چرا باور نمی کنید !

تحمل این شرایط خیلی سخت شده ! من چیزی رو فراموش نکردم ، من همه خاطرات بچگی اون ها رو یادمه ، من حاضرم بشینم مدت ها براشون از خاطرات دوران تحصیلم تعریف کنم ، از چگونگی آشنا شدن با پدرشون ... . من دلم نمی خواد مثل یه بچه من رو تر و خشکم کنن ... من دلم نمی خواد که مدام بهم گوشزد کنن که هیچ کاری رو بدون اجازه اون ها انجام ندم ... من ... من فقط می خوام تنها باشم .

من هنوز حواسم سر جاست !

 

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ توسط یکی

 

به نام الله .

 

خب ! اینم از تابستون که مدتی یه که شروع شده ! حرف واسه نوشتن که زیاده ، این که کدومش رو الان اینجا بنویسم رو نمی دونم !

وقتی اینجا رو می خونم ، از این همه صداقت ، از این هم سادگی ، جملات ساده و بی شیله و پیله و ذکر جزئیات خاطرات خوشم می آد ! همین باعث می شه که من همچنان به این جا دلخوش باشم !

آخ که چقدر این جا رو دوست دارم !

داشتم یه دستی به قسمت های مختلف کامپیوترم می کشیدم که یه متنی رو دیدم که قرار بود تا قبل از به اتمام رسیدن 20 سالگی م اینجا بذارمش ، ولی هیچ وقت تمومش نکردم که بذارمش ! بگذریم ! که همه چی گذشت ! 20 سالگی من و 21 ساله شدنم !

به نظر می رسه که هیچی تغییر نکرده و من هنوز همون آدم سابقم ! همون دختر 16 ، 17 ساله چند سال پیش ، با این تفاوت که باید به اندازه اختلاف این سال ها خانم تر باشم و خانم تر رفتار بکنم! هیچی عوض نشده و تنها یکم انتظارها از من بیشتر شده ! همین !

همین چند وقت پیش بود ! شب تولدم رو می گم ! همیشه روز تولدم برعکس همه ، خیلی ناراحتم ! دلیل اصلی ش رو هم نمی دونم ! راستش متغیره ! هر بار یه چیزی رو واسه ناراحتی باب می کنم! اما امسال با همیشه فرق می کرد . امسال به دور از خونه و اهل بیت بودم ! و حضور دوست داشتنی اون نازینان که تنها دارایی با ارزش من تو این دنیا هستن رو در کنارم نداشتم ، تا باشد که همون کمی تسکین بخش باشه !

 چه شب بدی بود ! به اندازه یه دنیا دلم گرفته بود !  خیلی زیاد ! الان هم از یادآوری ش ناراحت می شم ! خیلی دلم گذفته بود ! گوشیم رو برداشتم و رفتم تو حیاط و یه جایی که هیچ کی پیدام نکنه و کاری به کارم نداشته باشه ، نشستم و آهنگ گوش دادم و کلی گریه کردم ! اون قدر اشک ریختم که چشمام دیگه کم کم داشت می سوخت ! چه حس بدی بود ! حس می کردم که ... (!) . بی خیال ! چقدر اون شب کسانی که به یادم بودن و بهم زنگ زدن و بهم تبریک گفتن و به عبارتی من رو از تنهایی بدی که توش گرفتار بودم نجات دادن ، خوشحالم کردن ! ( هر چند شمارشون بسیار اندک بود )  بهشون می کفتم که این زنگ شما و اینکه به یادم بودید برای من تو این شرایط ، تو این تنهایی ، تو این بی کسی ، تو این غربت ، تو این جایی که هر کسی رو که شناختم دو رو  و  پر رو (!) بود ؛ چقدر برام پرارزش بود ! چقدر زیاد !

و جالب اینه که کسانی تو اون لحظه ها به یادم بودن که اصلا فکرشم نمی کردم که یادشون باشه و برعکس ، دوستانی که هر روز  می دیدمشون ، کسانی که به مناسبت های مختلف براشون سنگ تموم گذاشته بودم  ، اصلا به روی خودشون هم نیوردن ! ( باور کن که اصلا نمی فهمی چقدر سخته ! )  قبل از این حرفا فکر می کردم که برام این حرفا مهم نیست و توقعی نیست و از این حرفا ... اما بعد متوجه شدم که آدمی دلخوشه به همین لبخند های ساده بی خرج و تبریکات از دل برآمده  ... به همین توجه ها و به یاد بودن ها !

بگذریم ! که من نمی دونم چه طوری باید با این شرایط ، با این آدمای دور و بری م که تازه تازه دارم می شناسمشون ، باید دو سال دیگه کنار بیام ؟!

خیلی دلم شکسته ! حوصله هیچ کی و هیچ کی و هیچ کی رو ندارم !

دلم می خواد که مدتی از آدمایی که بنا به شرایط حاکم بر سرنوشت من ، مجبورم که ببینمشون ، مدتی به کل دور باشم !

همش احساس می کنم که دارم اشتباه می کنم ! در مورد همه ! همه رو دارم اشتباهی می فهمم ! اونا اون قدر باارزش نیستن !

یه فکرای دیگه هم می کنم که حس می کنم که همه ی اون ها هم از پایه و اساس اشتباه بوده و با این حساب این وسط فقط من می مونم و من ! من تنها ! و حالا که این طوری یه ، دلم می خواد که خودم رو با تنهایی هام سرگرم کنم و همه چیز رو به خودش بسپارم ، با این که بسیار غمگین م !

این آخری ها خیلی اشتباه کردم ! در مورد دیگران ! در مورد خودم !  و در مورد دیگران و خودم !

اصلا فکرشم نمی کردم که این طوری شه ! اصلا چی شد که این طوری شد ؟!

خدایا خسته م ! خیلی خستم ! دلم نمی خواد دیگه به هیچ چی فکر کنم ! دیگه نمی خوام اشتباه کنم !

از این حرفا که بگذریم ، حس می کنم که شکست خورده ام ! ( اونم 4 به هیچ ! )

 

اینم از شروع 21 سالگی من !

ارسال در تاريخ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ توسط یکی
قالب وبلاگ